داستان شماره ی  35 – 3023

         اعتماد

    هوا سرد بود و لباس زیادی به تنم نبود . / با  یه شلوارک و یه زیرپوش نازک  /  با یه دمپایی پلاستیکی که پوشیده بودم / توی حیاط/ کنار حوض نشسته بودم و با تلفن همراه /  مشغول صحبت با ملینا بودم./ ملینا خواهرم /  سه سال از من بزرگتر بود./ چند ماهی پیش ازدواج کرده و با همسرش / به تهران رفته و مشغول کار و زندگی ن. / خدا رو شکر اوضاع اونا بد نیست و به قول امروزیا / دستشون به دهنشون میرسه.

    ملینا / اصرار داشت که من به تهران برم و با یکی از دوستانش آشنا بشم و اگه بشه باهاش ازدواج کنم. / نرگس دوست ملینا / نوکیش مسیحی بود و دختر شایسته ای بود . / البته من یک بار / اون هم توی مراسم عروسی/  اونو دیده بودم. 

    نمی دونستم اصرار ملینا /  برای  چی بود. / راضی شدن پدر و مادر / برای این وصلت هم به همین سادگی نبود . / چون شناخت از طرف مقابل براشون خیلی مهم بود.  / اون شب از ملینا خواستم تا با مادر تماس بگیره و موضوع رو بهش بگه / اما ملینا قبول نکرد و گفت : اول بیا با نرگس آشنا بشو / اگه از هم دیگه خوشتون اومد و بعد از مدتی آشنایی از هم / تونستید به تفاهم برسید / اونوقت خودم برات آستینمو بالا می زنم. 

   تصمیم گرفتم / به تهران برم و چند روز رو مهمون اونا / باشم. / دو روز آخر هفته / از شرکت مرخصی گرفتم تا بتونم با خیال راحت / برم و برگردم. / اصلا حوصله ی غر زدن مدیر شرکت رو نداشتم که هی بگه دیر اومدی و از حقوقت کم میکنم و این جور حرف ها.

    خلاصه راه افتادم / قبل از رفتن به خونه ی خواهرم / یه جعبه شیرینی ناپلئونی براش خریدم و یک شاخه هم گل رز قرمز روش گذاشتم . / ملینا عاشق شیرینی ناپلئونی بود و گل رز هم جزو خاطرات روزانه ی زندگیش بود . / حدود عصر بود که به خونشون رسیدم./ همسر ملینا تنها خونه بود و / با دیدن من خیلی خوشحال شد//

پرسیدم : پس آبجی خوشگل من کجاست ! / خندید و گفت : آبجی خوشگلت تا یک ساعت دیگه میاد . 

   

   شهرام / پسر آروم و ساکتی بود / تحصیل کرده ی رشته ی مهندسی مکانیک بود و توی یه کارخونه / کار میکرد. / سال ها بود که با مسیحیت آشنا شده بود/ من خودم به دین و مذهب توجه نمیکردم / برام مهم نبود کدوم شخص چه دینی داره/ فقط میدونستم یه خدایی هست اون بالاهاست که / همه چی رو می بینه.

  

   یک ساعتی از رسیدن من به خونه می گذشت. /تو این مدت شهرام / با چای و میوه و شیرینی از من حسابی پذیرایی کرد / تا اینکه با شنیدن باز شدن قفل در ورودی متوجه شدم / ملینا از راه رسید اما/ ملینا تنها نبود. / یه دختر خانم قد بلند  با موهای مشکی و لباسی مرتب هماهش بود./ با خودم حدس زدم این خانم زیبارو باید نرگس باشه./ از جام بلند شدم و به طرف ملینا رفتم و با ادا اطفار زمان کودکی خودمون / همدیگرو به آغوش گرفتیم. / بعدش  ملینا رو کرد به دوستش و گفت : نرگس جان / سینا / برادرمه و برای تو انتخابش کردم.

   

     از اینکه ملینا / بدون هیچ مقدمه ای مستقیم رفت سراغ اصل موضوع تعجب کردم./ نرگس با نگاهی گرم / به من خوش آمد گفت و رو به ملینا کرد و گفت : هر چی خدا بخواد/ اگه صلاح باشه اون خودش همه رو هدایت میکنه/. 

    من که از تیپ و قیافه نرگس خوشم اومده بود گفتم : بله / حتما خواست خدا همینه./ اگه خدا نمی خواست که من  اینجا نبودم./ 

و ادامه دادم : البته از شما هم ممنونم که دعوت ملینا رو قبول کردید /   صدای ملینا بلند شد و با خنده گفت :  داداش من / نه به اون نمیخوام نمیخوام پشت تلفنت و نه به این صحبت الانت ./ عزیزم کمی صبور باش. 

    با دیدن نرگس / حس عجیبی داشتم / زیبایی صورتش از یک طرف و گفتار و رفتارش از طرف دیگه / منو جذب خودش کرده بود . / نرگس با ملینا به آشپزخونه رفتن و مشغول آماده کردن شام بودند. / من هم برای کنجکاوی/ مرتب به بهونه ای به آشپزخونه می رفتم .

    ملینا / وسایل سالاد رو آماده کرد و با محبت همیشگی و با لبخند گفت : خب سینا جان / برای اینکه تو هم بیکار نمونی / بیا سالاد امشب رو تو آماده کن / فقط مواظب باش دستت  رو نبری./ بعد رو کرد به نرگس و گفت:  سینا تموم زندگی منه. / میخوام  خدای زنده ی ما رو بهش معرفی کنی . / من که نتونستم  توی دیدارهامون / از خدای پدر براش حرف بزنم //

   نرگس نگاهی به من کرد و گفت : آقا سینا / برای من مهم ترین مسئله تو زندگیم / اطاعت از خدای پدر هستش . // اینکه شما چقدر پول داشته باشی و اتومبیل زیر پات چی باشه و کجا خونه داشته باشی اصلا برای من ملاک زندگی نیست . / چون اعتقاد دارم / اگه تو زندگی / به خدا اعتقاد داشته باشیم و به کلامش اعتماد کنیم / همه ی امورات زندگی / به راحتی میگذره . / 

راستش وقتی ملینا جون / توی کلیسای خونگی / پیشنهاد ازدواج با شما رو با من در میون گذاشت / همون جا از خدا خواستم تا خودش توسط روح القدس این بیداری روحانی رو به من عطا کنه / که تصمیم درست بگیرم ./ و حالا هم که دارم با شما حرف می زنم / همه چیز رو به خدا میسپارم تا اون راهنمایی کنه.

    باورم نمی شد که نرگس این قدر زیبا و دلنشین صحبت کنه. /  نرگس دبیر زیست شناسی دبیرستان بود و کلی هم شاگرد کنکوری داشت .  / هر ماه هم کلی از حقوق و درآمد خودش رو به کلیسای خونگی میداد  تا به کودکان کار و کودکان سرطانی کمک کنند.

    شیفته ی حرف های نرگس شده بودم که از ته دلش و بی ریا و  با خلوص نیت بود./ واقعا توی عمرم / دختر به این سادگی و با این تربیت ندیده بودم . / اونقدر محو رفتارش شده بودم / نفهمیدم سالاد رو کی آماده کردم . / سکوت کرده بودم و به حرف هاش / فکر میکردم . /  

ملینا زد رو شونم و  گفت : قربون داداش خودم برم،  لطف کن / این ظرف ها رو ببر روی میز شام بچین . 

   بعد از چند دقیقه ملینا و شهرام اون طرف میز / و من و نرگس هم این طرف / روی صندلی نشستیم. / دعای شهرام بود و چشمان بسته ی ملینا و نرگس / با دستاهای بهم گره خورده برای تشکر از خداوند بزرگ . /  اون لحظه نمیتونستم خودمو جدای از اونا ببینم./ دستامو به شکل دعا به بالا آوردم و توی دلم دعا کردم : خداوندا ! تو خودت بزرگی و می دونی من از مسیحیت چیزی نمی دونم . ملینا خیلی میخواست کمکم کنه / اما من خودم نمی خواستم ./ آخه از اینکه پدر و مادر بفهمند می ترسیدم . / حالا هم خودمو به دستان تو می سپارم . تو کمکم کن تا / خودت رو بیشتر بشناستم .

شام حدود یک ساعتی طول کشید. 

   بعد از شام / ملینا از من خواست تا بیشتر در مورد زندگی حرف بزنیم. ///  نمی دونستم در مورد چی باید با صحبت کنم . / منو من  کردم و گفتم: آخه خواهر من /  همه شما کلا تو فاز الهیات هستین. / من اصلا چیزی از الاهیات نمی دونم . / خودت مجرد بودی یادته ؟ ! / چقدر تلاش کردی؟ / . 

   ملینا خندید و گفت : سینا جان / درک کلام خدا باید با فکر کردن به کلمه کلمه ی آیات باشه . / خوب من سوال میپرسم/ اصلا تا حالا فکر کردی واسه چی به این دنیا اومدی ؟  تو این دنیا چیکار میکنی و بعد از اینکه از دنیا رفتی چه اتفاقی می افته؟ ! / من قول می دم بهت  دوای دردت / نرگس جونه. / بهت یاد میده حقیقت زندگی یعنی چی. 

   نرگس / آروم و ساکت روی صندلی نشسته بود و کتاب مقدس رو به آغوش گرفته بود و به حرف های ملینا گوش می داد. // رو به نرگس کردم و/  گفتم : خب ! نرگس خانم / میتونی منو آدم کنی یا نه ! / صدای خنده ی شهرام و ملینا و نرگس فضای سالن رو پر کرده بود / دوباره گفتم : منظورم این نبود که من آدم نیستم ./  منظورم این بود که میخوام خدای واقعی رو بشناسم / ملینا جان ! / کمکم میکنی؟ ! 

    ملینا به طرف من اومد و منو به آغوش گرفت و گفت : البته که کمکت میکنیم داداش مهربون من . / / نرگس لبخند می زد و به ما نگاه میکرد . / شهرام هم همون طور که گوشه ی سالن  آروم نشسته بود /  گفت : سینا جان / تو فقط به خدا اعتماد داشته باش / بقیه اش حل می شه./ بذار از کلام خدا برات بگم :

     داوود پادشاه درباره اعتماد به دیگران می گه /  «به خداوند پناه بردن بهتر است از امید بستن به انسان./ آری /  به خداوند پناه بردن حتی بهتر است از امید بستن به اميران» /  داوود از روی تجربه حرف می زنه /  برای اینکه نزدیکانش بارها به او خیانت کردند / داود /  به جای اینکه نظر بدی نسبت به همه داشته باشه /  یا همه مردم رو  ذاتا غیر قابل اعتماد در نظر بگیره  و ارتباط با اون ها رو  اتلاف وقت بدونه /  یک درس یاد گرفت و به ما آموزش داد: اعتماد به مردم گناهکار ما رو  نا امید خواهد کرد/  اما همیشه می تونیم به خدا اعتماد کنیم. /  سلیمان، پسر داوود، هم این درس را به خوبی یاد گرفت و یک مطلب به این درس اضافه کرد، او می گه /  اعتماد به خدا بهتر از اعتماد به دل و فکر خود انسانه. 

    گرچه دیگران گاهی در حق ما کوتاهی می کنند  و خود ما هم همیشه قابل اعتماد نیستیم /  اما همچنان می تونیم و باید به مردم تا درجات متفاوتی اعتماد کنیم./  رابطه واقعی بدون اعتماد /  غیر ممکنه . / ما به دیگران اعتماد می کنیم برای اینکه می دونیم  خداوند ما رو هرگز نا امید نخواهد کرد. /  توکل و اطمینان ما در نهایت به خداونده  /  به همین دلیل می تونیم  به دیگران اعتماد کنیم و از این تجربه لذت ببریم./  دوستی و صمیمیت واقعی تنها از راه صداقت و اعتماد به دست میاد.  / مشارکت در مشکلات دیگران و اصل « بياييد يكديگر را به محبت كردن و به انجام اعمال نيک تشويق و ترغيب نماييم» / نیازمند اعتماد است./  اعتماد لازمه همه روابط انسان ها، مخصوصا روابط سالم در خانواده سالم هستش.

    در اینجا ملینا شروع به صحبت کرد و گفت: مسیحیان باید تلاش کنند قابل اعتماد باشند. / عیسی مسیح بسیار واضح به شاگردان فرمود :  که باید سر حرف خود بایستند / یعقوب این دستور را مجددا یادآوری می کنه // اعتماد به دیگران همیشه عادی یا آسون نیست. / ما باید عاقلانه رفتار کنیم و قبل از اینکه کاملا به دیگران اعتماد کنیم / برای شناخت آنها وقت صرف کنیم. / عیسی مسیح گاهی این کار را با ترک جمعیت اطرافش انجام داد / اما گاهی تشخیص بین اینکه آیا در اعتماد به دیگران عاقلانه عمل می کنیم / یا به دلیل ترس های و رنج های گذشته بیش از اندازه حالت دفاعی می گیریم/  مشکله / اگر اعتماد به همه /  به هر میزانی برای ما بسیار مشکله /  درون نگری می تونه / قدم عاقلانه ای باشه  و باید  از خدا بخواهیم تا زخم های گذشته ما را شفا بده . 

    کتاب مقدس /  توصیه های لازم رو  به ما ارائه می ده که چگونه پس از آزرده شدن /  دوباره بتوانیم به دیگران اعتماد کنیم./  اعتماد به خدا اولین و مهمترین قدمه ./ وقتی این مطلب را درک کنیم  /  خداوند /  بدون توجه به رفتاری که دیگران با ما می کنند / همیشه در این مواقع کمک میکنه که درست رفتار کنیم / بنابراین ناامیدی ها و خیانت ها را راحت تر مدیریت میکنیم ./  مزامیر فصل 118 آیه 6 می گه /  «خداوند با من است، پس نخواهم ترسيد. انسان چه می‌تواند به من بكند؟» /  مطالعه کتاب مقدس و توجه به توضیحات خداوند در مورد وفاداری و قابلیت اعتماد او / خیلی مفیده عزیزم. / البته که  دعا هم نقش مهمی داره. 

   اون شب با اتومبیل شهرام / نرگس رو به خونه اش رسوندیم 

حدود  دو سال از اون شب  میگذره و / تونستم عیسای مسیح رو بشناسم و حضورش رو توی زندگیم تجربه کنم/ 

باید بگم هنوز مجردم…

  

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *