داستان شماره  32- 3020

قضاوت نادرست ( برگرفته از داستانی قدیمی )    

     من توی یک محله ی قدیمی شهر زندگی میکنم / وقتی  هفت سالم بود / زلزله ی شدیدی اومد و من /  پدر و مادرم رو از دست دادم. / بعد از اون اتفاق / آقا ماشاالله و زیورخانم / منو به خونه ی خودشون بردند و به فرزند خوندگی قبول کردند./ اونا سال ها بود که ازدواج کرده بودند و بچه دار نمی شدند./ به لحاظ مالی زندگی خیلی خوبی داشتند و به اصطلاح / مرفه بودند.

    آقا ماشالله / با اینکه خیلی پولدار بود / اما به کسی یک قرون کمک نمیکرد / هر کی میومد ازش کمک مالی می خواست هم در جواب می گفت : به من ربطی نداره./  برید از صندوق محل وام بگیرید. / یادمه  یه بار یکی از همسایه ها اومده بود برای تهیه جهیزیه دخترش از آقا ماشالله کمک بگیره / اما اقا ماشالله گفت : برای خرید جهیزیه برید فروشگاه بزرگ و قدیمی شهر خرید کنید. / به من چه ربطی داره که همه ی شما تا بی پول میشید میاین پیش من.

    حسن آقا / قصاب محله ی ما / دو روز در هفته گوشت مجانی به اهالی محله می داد. / اهالی محل هم خیلی دوستش می داشتند و برای حسن آقا احترام خاصی قائل بودند./ هر روز هم برای این قصاب با محبت و مهربان / دعا می کردند./ از طرفی هم نانوایی محله ی ما / سه روز در هفته برای اهالی محل /  نان رایگان توزیع می کرد / و این جوری توی دل در و همسایه / جا افتاده بود و همه جا / صحبت  از سخاوت شاطر نانوایی  و قصاب محله بود./ 

    یکی از روزها / آقا همایون برای خرید جهیزیه دخترش / مریم خانوم / به فروشگاه بزرگ و قدیمی شهر رفته بود . / با مدیر فروشگاه صحبت کرد که اگه امکانش باشه / پول وسایل مورد نیاز جهیزیه رو بتونه به صورت اقساط پرداخت کنه./ چون درآمد آقا همایون اون قدر نبود که هم بتونه زندگی خودشو اداره کنه و هم بتونه از پس هزینه ی بالای خرید جهیزیه بربیاد./ مدیر فروشگاه تلفن رو برداشت و با شخصی که اون طرف خط بود در این مورد صحبت کرد و بعد از تموم شدن حرف هاش / رو به آقا همایون کرد و گفت : یکی از خیرین محله که گفته نباید اسمش رو بگم / قبول کرده تا کل هزینه های خرید شما رو پرداخت کنه. / آقا همایون باورش نمیشد که خدای بزرگ این طور کمکش کرده. / با شکر و سپاس از فروشگاه خارج شد و فردای اون روز به اتفاق همسر و دخترش /  برای تهیه وسایل مورد نیاز/  به فروشگاه رفتند.

    تموم محله صحبت از سخاوت و بخشش بود / از اینکه قصاب و نانوا و فروشگاه بزرگ شهر  / این طور برای کمک به مردم / تلاش می کنند./  راستش خیلی ناراحت بودم که آقا ماشاالله با این همه سرمایه ای که داره / چرا به مردم کمک نمیکنه./ آقا ماشاالله که جز من و همسرش / کسی رو نداره بخواد اموالش رو به اونا بده./ همیشه هم برای من سوال بود که /  من و همسر آقا ماشالله / توی این دنیا /  چقدر به پول و سرمایه نیاز داریم ! / به اندازه ی حفظ آبروی خودمون و نه بیشتر./ پس آقا ماشالله /  این همه پول و ثروت رو برای کی جمع می کنه!

   یکی از روزها که آقا ماشالله / برای حساب کتاب عقب افتاده ی خودش / مشغول چرتکه زدن بود / ازش پرسیدم : آدم ها / توی زندگی این دنیای فانی / مگه چقدر به پول و مال و منال نیاز دارند. / چرا بعضی از اونایی که مثل شما /  خیلی پولدار هستند به اونایی که نیازمند هستند کمک نمی کنند ! / ای کاش من هم مثل شما پولدار بودم و به خیلی ها کمک میکردم. 

    آقا ماشالله  / همینطور که داشت حساب کتابای دفتر خودشو نگاه میکرد / لبخندی زد و گفت : خدا خودش به اونایی که پول ندارند کمک میکنه. / من و شما هم نباید توی زندگی خصوصی بقیه سرک بکشیم. / هر کی که نیاز داشته باشه خدا خودش بهتر از من و شما میدونه که چطور مشکل بنده ی خودشو حل کنه. / داستان کوتاهی رو برات تعریف میکنم تا خوب بدونی زود قضاوت کردن یعنی چی / خانم همسایه هر روز لباس می شست و روی طناب بالکن روبرو آویزون میکرد./ زیور خانم هر روز به من میگفت : احتمالا خانم همسایه شستن لباس رو بلد نیست / این موضوع مدت ها ادامه داشت / تا اینکه یه روز به زیور خانم گفتم : زن ! به جای قضاوت خانم همسایه / بلند شو پارچه ای تمیز بگیر و شیشه ی پنجره ی اتاق رو تمیز کن./ زیور خانم شیشه رو کاملا تمیز کرد و از فردای اون روز / لباس هایی که خانم همسایه می شست / کاملا تمیز بود. / بله پسرم . / زود همدیگه رو قضاوت نکنیم.

   سکوت کرده بودم و به داستان آقا ماشالله فکر میکردم./ بعدش گفتم : آخه پدر جان / تموم اهالی محله دارند از سخاوت دیگران حرف می زنند و از خسیس بودن شما و اینکه اصلا حاضر نیستید به دیگران کمک کنید./ من بین دوستانم خجالت میکشم./ توی مدرسه همه به من میگن بچه خسیس./ همین هوشنگ / پسر آقا همایون / دیروز توی جمع بچه های مدرسه می گفت : بابای تو حتی حاضر نشد برای کمک هزینه ی تهیه ی جهیزیه ی خواهرم / به ما کمک کنه. / بچه ها هم یک صدا به من میگفتند :  بچه خسیس ! 

   آقا ماشالله / عینکشو از چشماش برداشت و گفت : خب تو هم به اونا بگو بابای من / خسیسه  و دوست نداره به کسی کمک کنه . / به کسی هم مربوط نیست بابای من چقدر پول داره و اصلا میخواد پول خودشو آتیش بزنه بندازه دور./ این موضوع به کسی ربطی نداره.

  از حرف های آقا ماشالله / ناراحت شدم و به اتاقم رفتم و درب اتاق رو به روی خودم بستم. / به این فکر می کردم که خلاصه یه روز آقا ماشالله / از این دنیا میره./ تکلیف این همه پول و ثروتش چی میشه./ چرا تا زمانی که زنده هست / به مردم نیازمند کمک نمیکنه. / اگه به مردم کمک کنه / مثل قصاب و شاطر محله و مدیر فروشگاه / همه دعاگوی اون میشن.

    مدت ها گذشت و زندگی اهالی محله / خوب یا بد / خلاصه پیش می رفت. / تا این که آقا ماشالله /  به بیماری سختی دچار میشه و بعد از چند روز بستری شدن  توی بیمارستان شهر / از دنیا میره./ برای تدفین جسد آقا ماشالله هیچ کس از اهالی محله / توی مراسم تشییع جنازه  حاضر نشدند  و من و زیورخانم / مجبور شدیم  به اتفاق چند تا از اقوام نزدیک  / جسد آقا ماشالله رو برای تدفین به قبرستان ببریم و به خاک بسپاریم. 

   یک هفته از فوت آقا ماشالله می گذشت./ نانوایی محله دیگه هفته ای سه روز به اهالی محل نان نمی داد./ حتی قصاب محله هم حاضر نبود به مردم گوشت رایگان بده./ از مدیر فروشگاه شهر هم خبری نبود./ برای اهالی محله  جای تعجب بود / پس کجا رفت اون سخاوت و بخشش آقای شاطر نانوا و آقای قصاب. ! 

   تا اینکه همه متوجه شدیم که چقدر گناه کردیم و مدت ها قضاوت نادرست می کردیم ./ آقا ماشالله کسی بود که پول پخت نان نانوایی و گوشت قصابی و هزینه ی جهیزیه دختران بی بضاعت رو پرداخت می کرد./ و چقدر در مورد این بزرگ مرد اشتباه میکردیم. / وقتی که از دنیا رفت / تازه فهمیدیم که چه انسان بزرگی رو از دست دادیم. / کاش همه ی ما آدم ها بدونیم / نباید زود همدیگه رو قضاوت کنیم. 

 اون روز با خودم فکر میکردم که اکثر مردم / مثل من / همه‌روزه با قضاوت نادرست دست‌وپنجه نرم می‌کنیم./  تا دلمون میخواد  نادرست قضاوت می‌کنم /  از غریبه‌ها برای نظرات و باورهای سیاسی‌شون انتقاد می‌کنیم / 

درباره افراد برای تربیت بچه هاشون /  نقد و قضاوت نادرست می‌کنیم /  

و البته خودمون رو هم توی کفه ی ترازوی عدالت میگذاریم و 

با وجدان صادقانه خودمون رو هم قضاوت میکنیم.

به این فکر میکردم که کتاب مقدس در مورد قضاوت چه زیبا صخن گفته:

 در کتاب لوقا باب 6 آیات 37 تا 39 این طور آمده است :  داوری نکنید تا بر شما داوری نشود./ محکوم نکنید تا محکوم نشوید./ ببخشایید تا بخشوده شوید./ بدهید تا به شما داده شود./ پیمانه ای پر / فشرده  / تکان داده و لبریز در دامنتان ریخته خواهد شد . / زیرا با هر پیمانه ای که بدهید / با همان پیمانه به شما داده خواهد شد . 

 همچنین در متی باب 7 آیات 3 تا 5 آمده است: چرا پر کاه را در چشم برادرت می بینی / اما از چوبی که در چشم حود داری غافلی / چگونه می توانی به برادرت بگویی / بگذار پر کاه را از چشمت به در آورم / حال آنکه چوبی که در چشم خود داری / ای ریا کار نخست چوب را از چشم خود به در آر/ آنگاه بهتر خواهی دید تا پر کاه را از چشم برادرت بیرون کنی.

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *