شماره: -1088

موضوع اجتماعی: قوانین و مرزبندی ها

موضوع روحانی: 10 فرمان

جمله کلیدی: قوانین خداوند عادلانه و منصفانه‌ هستن

تگ: قوانین/ مرزبندی/ ده فرمان

آیات: امثال

22 آیه 6/خروج 19 و 20/مزمور 119

نویسنده:

نازنین

گوینده:نازنین و مژگان , لیلی

 

لیلی:

کاش می‌تونستی  تو اون لحظه منو ببینی / داشتم از بزرگراه رد میشدم، یک بچه تو بغلم و یکیشم دست تو دستم، با کلی خرید که کیسه ها از سنگینی رو دستم جا انداخته بود/حتما منظرهی خند ه‌داری بوده، اما می‌خواستم مطمئن شم که همه تو امنیت کاملن.

 

نازنین:

این لیلی جون بود؛ که درباره ی زمانی که بچه هاش کوچیک بودن تعریف میکرد/ میدونین که لیلی جون دو تا دختر زیبا داره/ به اسم بهار و باران/پس تجربه‌ی زیادی برای به اشتراک گذاشتن با ما امروز تو زنان امید داره. امروز دو تا مامان داریم من نازنین هستم… و خوشحالم که دوباره امروز با ما هستید. لیلی جون ،حالا چرا مثل یک مرغ مادر با جوجه‌هاش تو اون شرایط بودی و به اون سختی از بزرگراه رد میشدی؟.

 

لیلی:

خب اون موقع خونمون نزدیک یه بزرگراه بود، جایی که کامیون‌های زیادی از اون می‌گذشتن. ما مجبور بودیم قوانین سختی داشته باشیم. البته، بچه‌ها نمی‌تونستن بدون یه بزرگتر نزدیک جاده بشن.خب این کار سختی بود، چرا که تنها یه مغازه اونجا بود که اونم  طرف دیگه بزرگراه، که چیزهایی مثل شیرینی‌جات، بستنی و نوشیدنی‌ و مواد اولیه غذایی می‌فروخت. گاهی اوقات بچه‌ها رو برای خریدن  تنقلات به اونجا می‌بردم، اما آنها هرگز اجازه نداشتن تنهایی برن. پس ما همگی دست همو می‌گرفتیم و می‌رفتیم..

 

مژگان: همم. وقتی من دختر کوچولویی بودم نمی‌تونستم صبر کنم تا بزرگ شم تا دیگه مجبور نباشم تمام  قوانینی که بزرگترها وضع کردن و دنبال کنم.

 

نازنین:

من هم، همینطور/ واقعا بعضی وقتا خیلی سخت میشد

مژگان:

بعد  وقتی بزرگ شدیم  دیدیم قوانین بیشتری وجود داره! و وقتی مادر شدیم یهو فهمیدیم  به بچه‌هامون می‌گیم چه کارهایی می‌تونن انجام بدن و چه کارهایی رو نمی‌تونن – برای محافظت از اونا.

 

لیلی:

این موضوع منو یاد زمان هایی میندازه که مجبور بودیم توی خونه این مرزها رو تنظیم کنیم. البته، بچه‌ها هیچ وقت از این کار خوششون نمیومد اما، همانطور که مژگان جان گفت/ چاره ای نیست/ برای حفاظت از خودشونه، مثلا یه سری قوانین تو خونه داشتیم در مورد خوردن هر چیزی که تو بشقاب‌شونه، یعنی پیزی نیست که دوست نداشته باشن و بدنشون به تمام مواد مغذی نیاز داره تا به خوبی رشد کنه. بعضی وقتام بازی‌ می‌کردیم… مسابقه می‌دادیم تا ببینیم کی اول تمام می‌کنه، یا همه‌ی هویج‌ها یا لوبیاها رو خورده. البته، ناگفته نماند تو این حین  آب میریخت رو میز و کلی  نخود و لوبیا این ور اونور،اما من هیچ وقت عصبانی نشدم.

بگذارید چیزی بهتون بگم وقتی سنم پایین تر بود یه مادر جوون بودم یاد گرفتم. گاهی اوقات، وقتی عصبانی یا ناراحت بودم، بهتر بود که برای مدتی کوتاه دور شم و نفس‌های عمیق بکشم تا کنترل خودم رو از دست ندم. یک بار به خاطر اینکه واقعا عصبانی بودم، به یکی از بچه‌ها بیش از حد سخت گرفتم

مژگان: اوه، میفهممت/(نظر شخصی)حتما احساس وحشتناکی داشتی.

لیلی:

 بله،همینطور بود. البته این مانع من برای برقراری نظم و انظباط نبود/ ، اما  از عمل کردن با عصبانیت موقع ناراحتی بازداشت. گاهی اوقات می‌تونیم  سر چیزی ناامید بشیم و متاسفانه، ممکنه  سر بچه‌هایمون خالی کنیم. آنها لایق این رفتار نیستن. فکر می‌کنم که والدین خوب از قوانین و انضباط به‌طور عادلانه استفاده می ‌کنن.. نه برای نشون دادن  قدرت یا راحتی خودشون/والدین باید از فرزندان خودشون  محافظت و انها رو راهنمایی کنن و به تدریج به آنها یاد بدم که انضباط داشته باشن//.

نازنین:

 این در مورد انواع دیگه انضباط هم صدق می‌کنه – مثل  اجازه ندادن به داشتن اسباب بازی مورد علاقه‌شون برای مدتی، یا اینکه ازشون بخوایم در آرامش بشینن و کمی به کاری که کردن فکر منن. اغلب این کارا بهتر از تنبیه کرده. برای بچه‌های بزرگتر، خوبه که به آنها عواقب رفتارشون رو بگید. ا یشاید اجازه ندید اگر آخرین بار رفتار مناسبی نداشتن با دوستانشون بیرون برن، خلاق باشید و راه‌هایی رو که در شان یه خانوادست  فکر کنید!

بله دوستان امروز در زنان امید درباره قوانین و مرزهایی که در خانواده و خونهامون استفاده می‌کنیم صحبت می‌کنیم..

مژگان:

 (نظر شخصی یه راه حل خلاق)مادرای جدید و کم سن و سال تر آغلب دچار مشکل میشن که چه زمانی مناسبه که این قوانین رو اجرا کنن.

لیلی:

خب بهتره بگیم هرچی زودتر بهتر – حتی قبل از اینکه فکر کنید کودکتون متوجه میشه. مثل داشتن زمان غذای مشخص و خواب. شما می‌تونید قوانین ساده‌ا / جایی که اسباب‌بازی‌هایشان را نگه می‌دارن و این که چجوری وقت‌شون رو بگذرونن، ایجاد کنید. بعد اگر  خانواده بزرگی مثل من داشته باشید، بچه های بزرگترها میتونن یه کوچکترا آموزش بدن و به اونا کمم کنن/مثل بهار که به باران خواهر کوچکترش کمک میکنه و خیلی وقتا حتی نیازی به گوشزد کردن من نیست//

من  دوستی دارم که 5 تا فرزند داره و وقتی کوچیکتر بودن//آنها را در «تیم‌های مختلف قرار میداد. یه بچه بزرگتر رو با یکی کوچیکتر  جفت  میکرد. “تیم‌هایی مثل //تیم ظرف شستن ، کمک به پخت و البته تحت نظر مادر) و آماده شدن برای مدرسه..

البته قوانین و مرزها با گذشت زمان تغییر می‌کنن، وقتی بچه‌های ما به نوجوانی میرسن، قوانینی مثل کارهای روزانه… و زمانی که شب‌ها باید به خانه برگردن. این قوانین می‌تونه به دلایل خاصی تغییر کنه، اما ما والدین باید بدونیم که به کجا می‌رن، با چه کسی می‌رن، و چه زمانی برمی‌گردن. این قوانین همیشه خیلی محبوب نیستن . اتفاقا یاد یه  اتفاقی افتادم /برایتون بگم؟

نازنین

البته میشنویم

لیلی:

در خونه باز شد و بعد با صدای بلندی به هم کوبیده شد. دختر بزرگم بهار از مدرسه به خانه اومده بود و خیلی عصبانی بود.

به آشپزخونه اومد شروع کرد به، گریه کردن: «چرا اجازه نمی‌دی  مهمونی سارا برم؟ هیچ وقت اینقدر جلوی دستام خجالت نکشیده بودم// همه کسائی که می‌شناسمون میخوان برن. شما ها هیچ وقت اجازه نمیدید کارایی که فان و هیجانیه انجام بدم/ همش بهم گیر میدین .»

در حالی که سیب‌زمینی‌ها رو برای غذا پوست می‌کندم، آنچه که پدرش و من بهش شب قبل گفته بودیم و تکرار کردم: «تو نمی‌تونی بری چون ما خانواده سارا رو  نمی‌شناسیم و نمی‌دنیم چه کسائی تو اون مهمونی میان مطمئن نیستیم که جای امنی برای رفتن هست یا نه .»

در حالی که پاهاشو به زمین می‌کوبید و گریه میکرد به اتاقش برگشت. بعداً شنیدم که به یکی از دوستاش می‌گیه: «مطمئنم پدر و مادرم دوستم ندارن، وگرنه اجازه می‌دادن به مهم‌ترین مهمانی سال بیام. انگار که من بچه‌ام.  دیگه هفده سالمه!»

همونجا تو آشپزخونه، دعا کردم: «خدایا خودت بهم آرامش و صبر بده، چرا همیشه این جنگ‌ها رو داریم؟ دختر کوچک شیرینم چی شد؟ حالا حتی نمی‌شنوه که ما چی می‌گیم.»

سه روز بعد، در خونه دوباره کوبیده شد، اما این بار دخترم عصبانی نبود. او وارد اتاق شد که من در حال خیاطی کردن بودم و به آرامی گفت: «مامان؟».

«حق با تو بود که نذاشتی اون شب به مهمونی برم.»

چرا؟ چه اتفاقی افتاده مگه؟».پرسیدم

«بهار گفت که وحشتناک بوده! حتی مادر و پدر سارا اونجا نبودن، و بچه‌ها تو خونه الکل پیدا کردن و بعضی‌هاشونم مست شدن. میگفت فکر کنم خیلی سر و صدا شده، چون همسایه‌ها پلیس و خبر کردن، و همه‌ی کسائی که تو مهمونی بودن دستگیر شدن. من از اینکه تو و پدر مجبور می‌شدید بیایید و من وتو  کلانتری پیدا کنید از خودم متنفر می‌شدم.» او یک بغل خیلی گرم به من داد با خجالت دوید تو اتاقش/لبخندی زدم و دوباره دعا کردم: «خدایا، مچکرم ازت. کلام تو به ما می‌گه که * جوان را در رفتن به راهی که درخور اوست تربیت کن، که تا پیری هم از آن منحرف نخواهد شد. اما گاهی اوقات به نظر می‌رسه خیلی سخته /آیه 6 *(امثال ۲۲:,

آیا گاهی اوقات می‌خواید از این کار سخت دست بکشید؟… من دست نکشیدم، خیلی وقتا همچین آسون و دلپذیر نبود ! اما تمام این مرزها و قوانین،که با عشق انجام شده، ارزش این همه تلاش‌ و  داشت. دخترا بزرگ شدن و خیلی وقتا اونان که  به ما چیزای جدید و مفید یا. می‌بینم که همان مرزها رو استفاده می‌کنن و حتی کوچک‌ترها یاد میدن.

و دوست عزیز، خداوند هم همین‌گونه ست. کسی که پدر ماست.  مرزهایی که گاهی قوانین نامیده می‌شن، تعیین می‌کنه تا  از ما محافظت کنه/ چرا که بیش از حد دوستمون داره و نیتونه اجازه بده به راه خودمون بریم و به خودمون و عزیزانمون آسیب بزنیم

مژگان

ممنونیم ازت لیلی جون که همیشه برامون داستانا و حرفای مفید و خوب داری و ما از حضورت لذت میبریم و برکت میگیریم

لیلی

نظر شخصی

مژگان

دوستان عزیز امیدوارم که تا اینجای برنامه برکت گرفته باشید/اگر در مورد این برنامه سوالی داری میتوانید هم اکنون / سوالاتتون را از طریق واتساپ به شماره 0031-638-989898 و یا از طریق وبسایت (با مشخص کردن نام برنامه) برای ما ارسال کنید/ و من و نازنین جان هم یه گلویی تازه کنیم بعد از چند دقیقه استراحت با بخش دوم برنامه در خدمت شما هستیم

میان برنامه

نازنین:

 به برنامه زنان امید خوش آمدید. خوب، به نظر می‌رسه که دخترای قشنگ لیلی جون باید قوانین رو یاد میگیرفتن تا احساس امنیت کنن. و فکر می‌کنم ما بزرگسالام هم به قوانین نیاز داریم. بخشی از این به این دلیله که ما همیشه عاقل و بی عیب و نقص نیستیم و به قوانینی نیاز داریم تا به ما کمک کنن رفتار خوب و درستی داشته باشیم، نه؟اما مثل بچه‌ها، ما نهم به دونستن قوانین نیاز داریم تا احساس امنیت کنیم. نمی‌خوایم توسط یه حاکم خودکامه/ که فقط قوانین  رو به خاطر خودش و منفعت خودش تعیین می‌کنه، به طور تصادفی مجازات بشیم. این اتفاق تو برخی جاها می‌افته مثل – مدارس، محل‌های کار، حتی کشورهایی که ادعای کامل بودن دارن… و این باعث ترس مردم شده/آیا این اتفاق برای شما افتاده ؟ خب، خداوند چنین نیست. قوانین او عادلانه و منصفانه‌ان، و او آن‌ها را به وضوح به ما نشون داده

مژگان

عزیزان آیا به خاطر دارید که تو برنامه قبل ما با لیلی جون درباره زمانی صحبت کردیم که اسرائیلیان بردگانی در مصر بودن، و خداوند قدرت و عشق خودشو به آنها نشون داد؟

خداوند  پادشاه و بت‌های مصری رو شکست داد و قوم خود را نجات داد و اونهارو به طور امن از مصر خارج کرد//.

درسته که اسرائیلیان به عنوان یک خانواده بزرگ و گسترده به مصر رفته بودن، اما زمانی که از اونجا خارج شدن،  به قدری رشد کرده بودن که به ۱۲ قبیله رو تشکیل میدادن. اونا چندان درباره  خدایی که آنها رو آزاد کرده بود، نمی‌دونستن… اما آن‌ها دیده بودن که وقتی موسی دستورات خداوند رو دنبال کرد/ خداوند برای او چه کرد

نازنین.

خوب،بعد از خارج شدن از مصر، باید از بیابان عبور می‌کردن تا به سرزمین اجدادی‌شون برگردن. پس، خیلی چیزا بود که باید یاد میگرفتن/ اینکه چطور تو بیابان یکدل و یکچارچه زندگی کنن… و چگونه قوم خداوند باشن// بیایید ببینیم بعد از آن چه اتفاقی افتاد،.

ا کلام خداوند، کتاب مقدس. (خروج ۱۹)

اسرائیلیان دو ماه سفر کردند و در پای کوه سینا اردو زدن. موسی، رهبرشان، به بالای کوه رفت و خداوند در آنجا با او سخن گفت. این را به خاندان یعقوب بگو و به بنی‌اسرائیل اعلام کن: 4شما خود دیدید که بر مصریان چه کردم و چگونه شما را بر بالهای عقابها حمل کرده، نزد خود آوردم. 5حال اگر واقعاً صدای مرا بشنوید و عهد مرا نگاه دارید، از میان جمیع قومها، مِلک خاص من خواهید بود، زیرا تمامی زمین از آنِ من است. 6شما برای من مملکتی از کاهنان، و امتی مقدس خواهید بود. این است آنچه باید به بنی‌اسرائیل بگویی.».

مژگان

خدا به موسی گفت که سه روز دیگر دوباره با او سخن خواهد گفت. همه مردم باید خودشون رو برای پرستش آماده می‌کردن. به آنها گفته شده بود که نباید به کوه برون یا حتی آن رو لمس کنن، پون خواهند مرد.

تو روز سوم، طوفان شگفت‌انگیزی بر فراز کوه رخ داد، با رعد و برق، آتش و دود غلیظ، و صدایی مانند شیپور بلند، که هر لحظه بلندتر و بلندتر می‌شد. مردم از ترس و احترام پر شده بودن… میتونید تصورش رو کنید؟یه ابهته خاصی داره/

 و بعد خدا موسی و برادرش هارون را فراخواند تا به بالای کوه بیان، و در آنجا با آنها سخن گفت. او قانون مقدس خود رو به آنها گفت، که با ده فرمان یا قوانین آغاز شد

. مژگان و نازنین،

 بیایید آنها را  با هم بگییم،

نازنین:

ابتدا خدا گفت مَنَم یهوه خدای تو، که تو را از سرزمین مصر، از خانۀ بندگی، بیرون آوردم.

تو را خدایانِ غیر جز من مباشد.پس او به اونها یادآوری کرد که په کسیه و چه کاری براشون انجام داده.

مژگان:

 قانون دوم این بود هیچ تمثالِ تراشیده‌ای برای خود مساز، خواه به شکل هرآنچه بالا در آسمان باشد و یا پایین بر زمین و یا در آبهای زیر زمین..’

خداوند به اونها گفت که تنها خدای واقعی و حقیقیه و اونا باید فقط به او وفادار باشن. این برای آنها چالش برانگیز بود، چون بین مردمی زندگی می‌کردن که خدایان، بت‌ها و ارواح مختلفی رو پرستش می‌کردن…

نازنین:

 قانون سوم این بود: نام یهوه خدایت را به ناشایستگی مبر، زیرا خداوند کسی را که نام او را به ناشایستگی بَرَد بی‌سزا نخواهد گذاشت.’

پس سه قانون اول درباره خدا هستن: جز من خدایی نیست، هیچ بتی نباشه، نام مرا مقدس نگه دار

مژگان.

  ‘ خوب! در قانون بعدی، خدا گفت:

روز شَبّات را به یاد داشته باش و آن را مقدس شمار. 9شش روز کار کن و همۀ کارهایت را انجام بده، 10اما روز هفتم، شَبّاتِ یهوه خدای توست. در آن هیچ کار مکن، نه تو، نه پسر یا دخترت، نه غلام یا کنیزت، نه چارپایانت، و نه غریبی که درون دروازه‌های توست. 11زیرا خداوند در شش روز آسمان و زمین و دریا را با هرآنچه در آنهاست بساخت، اما روز هفتم فراغت یافت. از همین رو، خداوند روز شَبّات را برکت داده، آن را تقدیس فرمود.

مژگان:

پس، قانون چهار، روز من را مقدس  بدار/ شش قانون در مورد چگونگی رفتار وجود داره

نازنین:

‘«پدر و مادر خود را گرامی دار تا در سرزمینی که یهوه خدایت به تو می‌بخشد، روزهایت دراز شود. ‘

مژگان:

 شش: ‘قتل مکن.’

نازنین:

هفت: ‘زنا مکن’: یعنی به شوهر یا زن خود وفادار باش، پیوند ازدواج را با رابطه جنسی نادرست نشکن.

مژگان:

هشت: ‘دزدی مکن.’

نازنین:

‘«بر همنوع خود شهادت دروغ مده.

مژگان

و آخرین قانون، شماره ده، اینه که: ‘«به خانۀ همسایه‌ات طمع مورز. به زن همسایه‌ات، یا غلام و کنیزش، یا گاو و الاغش، یا هیچ چیز دیگر او، طمع مدار.» ‘

یعنی حسادت نکن و چیزی که متعلق به دیگری ست رو نخواه.’ این مربوط به افکار و انگیزه‌های شماست. اگر برای بدست آوردن چیزهای بیشتری طمع بورزید و حسادت کنید، احتمالاً بیشتر مایلید برای به دست آوردن آنها دزدی کنید، دروغ بگویید یا حتی بکشید. بله دوستان حسادت حس بسیار قوی و درعین حال منفیه که خود خداوند هم به عنوان قانون به ما دده/و حتی نگه داشتن حسادت تو قلب شما باعث می‌شه که ناراحت/تلخ یا خشمگین بشیم.

نازنین:

 پس، می‌تونیم دوباره اونا رو با هم بگویم؟ من چهارتا اولی رو میگم: خدای دیگری نباشه، هیچ بتی نباشه، نام من را مقدس نگه دار، روز من را مقدس نگه دار.

مژگان

بعدی پنجمی عملی که که باید انجام بدیم: پدر و مادرت رو گرامی بدار/واقعا قدرشونو بدونیم همونطور که وقتی ما کوچیک بودیم پا به پا باهامون اومدن و بهترینه خودشون و برای ما به اجرا گذاشتن/برای همه ی شما پدر و مادرا برکت و سلامتی و عمر با عزت میخوام/…

…و بعد پنج موردی که نباید انجام بدیم: قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، دروغ نگو، حسادت نکن

نازنین.

دوستان نظر شما در مورد این قوانین زندگی چیه؟ اگر می‌تونید آنها رو به خاطر بسپارید و در موردشون فکر کنید. آیا این قوانین قوانین خوبی هستن؟

فکر می‌کنم اگر همه این ده فرمان رو رعایت می‌کردن، تفاوت بزرگی ایجاد می‌شد! تصور کنید اگر همه ما خدا را با تمام قلبمون پرستش می‌کردیم! اگر کار را یک بار در هفته متوقف می‌کردیم و آن روز را به استراحت و پرستش اختصاص می‌دادیم. تصور کنید اگر خشونت یا دزدی، دروغ یا خیانت به همسر وجود نداشت! بی‌احترامی به والدین نبود! حسادت و رشک وجود نداشت

مژگان

بله (نظر شخصی) خدا به خوبی می‌دونه که چه چیزی برای ما خوب و لازمه. این قوانین برای ناراحت کردن مردم ساخته نشده… آن‌ها هدیه‌ای از طرف خدا بودن، تا به قوم خودش – همه مردم – کمک کنه تا زندگی خوب، امن و خوشحال داشته باشن. این‌ها مرزهای خدا هستن، قوانین او برای محافظت از مردمی که دوستشون داره.

نازنین:

 خوشحالم که این و گفتی،. چون اغلب فکر می‌کنیم قوانین خسته‌کننده ان، چیزی برای این که ما از تفریح یا انجام کارهایی که دوست داریم باز بمونیم و فقط پایبند یه سری قوانین باشیم. اما می‌توانم ببینم که قوانین خدا چیز خوبی هستن؛ اونا نه تنها ما رو محدود نمیکنن بلکه  واقعاً ما رو آزاد می‌کنن. دقیقاً مثل قوانین خوب خانوادگی

مژگان.

اب این حال که اسرائیلیان در انجام دادن این قانونها کوتاهی میکردن اما به خوبی میدونستن که هدیه‌ای واقعی از عشق خدا به اونهاست. وجاله بدونید که  طولانی‌ترین شعر در کتاب مقدس مزمور ۱۱۹ هست و همه آن درباره‌ی عظمت قانون خدا است!

البته بیش از این ده قانون وجود داره. اما اونها هم واقعاً مهم هستن.

مژگان یه معلم شریعت از عیسی سؤالی پرسیده. این اتفاق صدها سال بعد از آن بود که قانون از طریق موسی داده شد. سؤال این بود: ‘بزرگترین فرمان در شریعت کدومه؟’ و عیسی به طور خردمندانه‌ای به آن پاسخ داده. او گفت: «خداوند خدای خود را از تمام قلب و جان و فکرت محبت کن.» این بزرگترین و مهم‌ترین فرمانه. دومین فرمان مهم   ‘همسایه خود را همانند خود دوست بدار. عیسی به آن‌ها گفته بود که این یک ‘فرمان جدیده و قانون موسی و تعلیمات انبیا بر این دو فرمان استواره.»

. و اگر آن‌ها این کار را انجام بدن، در واقع تمام ‘فرمان‌های قدیمی’ روهم اطاعت کردن

نازنین

ولی فقط یه نفر بود که آن‌ها رو به طور کامل نگه داشت و زندگیشون کرد – عیسی. و او کسیخ می‌تونه به شما کمک کنه، اگر از او بخواید که پروردگار شما باشه و هر روز به شما کمک کنه تا به روش او زندگی کنید//بیاید از خودمون بپرسیم  آیا ما سپاسگزاریم که خدا به ما نشان داده  چجوری زندگی خوبی داشته باشیم – زندگی‌ که او رو خوشحال می‌کنه، زندگی‌ که صلح و هماهنگی رو به خانواده‌ها و جوامع ما میاره؟ ای کاش آن‌ها را بهتر رعایت کنیم و واقعا این تغییر رو اول در خودمون و بعد در خانواده و جوامع و کشورمون داشته باشیم/ .

مژگان

 ما امروز کلی در مورد قوانین و مرزها صحبت کردیم، این باعث شد تا متوجه بشو چقدر  فوانین خوب و ضروری هستن. دو تا سوال تو ذهنم اومد اینکه : آیا من به عنوان یه مادر مرزهای درستی برای بچه هام میکنم؟ و بعدی آیا مرزهای خدا واقعا برای من با ارزشن/ چهقدر بهشون پایبندم؟ دوستان ما همیشه منتظر شماییم تا هر طور که بتونیم به بهترین شکل به شما فرزندان خدا خدمت کنیم / شاید برای شمام به عنوان پدر یا مادر سوالی پیش بیاد و ذهنتوتون و مشغول کنه/ برامون بنویسید/بیاید با هم دیگه دست در دست همدیگه به قوانین پدر آسمونیمون پایبند بمونیم و این عهد و نشکنیم

 

جان من به خاک چسبیده است؛

مطابق کلامت مرا زنده ساز!

26راههای خود را برشمردم و تو مرا اجابت فرمودی؛

فرایض خویش را به من بیاموز.

27طریق احکامِ خود را به من بفهمان؛

آنگاه در شگفتی‌هایت تأمل خواهم کرد.

28جان من از فرط اندوه گداخته شده است؛

طبق کلامت مرا بر پا دار.

29راه فریب را از من به دور دار،

و شریعت خویش را بر من ارزانی فرما.

30من طریق وفاداری را برگزیده‌ام،

و قوانین تو را پیش روی خود گذارده‌ام.

31خداوندا، به شهادات تو می‌چسبم؛

مگذار سرافکنده شوم.

32در طریق فرمانهای تو می‌دوم،

زیرا تو دل مرا وسعت می‌بخشی.

 

بله دوستان

 

عزیز به پایان یکی دیگه از برنامه ی خودتون زنان امید اومدیم. امیدواریم که برکت

کافی گرفته باشید و این برنامه نور خقیقت رو تو قلباتون پر رنگتر کرده باشه.

شما می‌تونین

از طریق شماره واتساپ 98-98-98-638-0031

و یا آدرس

ایمیل info@persianworldradio.com  و همچنین از طریق

وبسایت رایو جهانی پارس با ما در تماس باشید و پیامها و نظرات خودتون رو برای ما ارسال کنید.

یه نکته مهم

هم اینه بعد از گوش کردن برنامه در وبسایت / میتونید در کادر پایینش / نظراتتون رو

در مورد همون برنامه برای ما ارسال کنید.

مژگان:

تا درودی دیگر بدرود

 

1 reply
  1. siamak pourkazemi
    siamak pourkazemi says:

    موضوع خوبه
    نوشته خوبه
    و اجرا میتونه خیلی زیباتر کنه درصورتی که گفت و گو باشه
    و مژگان سلام و علیک نکرد.
    آیا لازم نیست؟

    Reply

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Our Score
Click to rate this post!
[Total: 0 Average: 0]